|
به عنوان یک آموزگار خوب میدانم که آنچه که در
اینجا مینویسم، نه اولین بار است و نه آخرین بار خواهد بود.
امتحانهای اخیر در دانشگاه علمی و کاربردی علامه قطب راوندی
باز هم مرا به یاد این پدیده انداخت. یادم میآید که روز اول
تشکیل یکی از کلاسهای تاریخ هنر ضمن متذکر شدن آنچه در خط اول
همین بند نوشتم، برای دانشجویان درباره اهمیت گوش دادن و درست
گوش حرف زدم. به آنها گفتم که “با وجود این که همین حالا این
مطالب را برای شما میگویم، مطمئن هستم که در آخر دوره برخی از
افراد نشان خواهند داد که یا گوششان کار نمیکند یا فکر
میکنند که زبانم لال من خر هستم و بالاخره آخر دوره یک جوری
نمره قبولی را خواهند گرفت.”
قبل از پرداختن به مسئله اصلی این نوشتار، از
فرصت استفاده میکنم و از آقای
عزرائیل و دیگر دوستان در حوزه
بهداشت و سلامت گلایه میکنم. این عزیزان تمام سال را بیکار
مینشینند و درست در فاصله چند روز مانده به امتحانات پایان
دوره دانشگاهی یادشان میافتد که وظایفی دارند. بیچاره
دانشجوها. این همه درس میخوانند و درست نزدیک به امتحان یکی
از اعضای خانوادهشان هدف وظیفهشناسی آنها میشود و نتیجه آن
ناراحتی بسیار زیاد دانشجوی بیچاره میشود. اعضای خانواده هم
کمی بیملاحظه هستند و وقت نشناس. مواقع دیگری برای مریض شدن
یا درگذشتن وجود دارد (البته با پوزش از دوستی که واقعاً یکی
از اعضای خانوادهاش را از دست داد). در یکی از امتحانات اخیر
7 مورد سانحه خانوادگی ثبت کردم. این یعنی هفت دانشجوی ردی که
التماس دعا دارند. (این تعداد را باید به شمار دانشجویانی که
روشهای دیگر التماس دعا را هم در دستور کار خود داشتند افزود.)
حالا بهتر است بدون هدر دادن وقت به برخی از
شیرین کاریهای دانشجویان ایران اسلامی قرن 21 بپردازم. همانهای
که در میهمانیها و جاهای دیگر آنچنان پز میدهند که بیا و
ببین. غیر از خودشان و خدا کسی را قبول ندارند... همین جا این
را بگویم که خیلی خوب میدانم و مطمئن هستم شما هم میدانید که
شمار اندکی (با تأکید فراوان بر روی واژه اندک) از
دوستان جوان ما اصلاً هدف درس خواندن ندارند و برای، بگذریم...
روز اول این دوره از بچهها (منظورم دوستان
دانشجو است) خواستم تا برای آخر دوره یک کار تحقیق انجام دهند.
برای این منظور آنها میبایست کارشان را تایپ شده تحویل
میدادند. همه گفتههای خود را هم بر روی تخته سفید روبروی
آنها مینوشتم و از خودشان شاهد میگرفتم که دیگر شکایتی در
میان نباشد. از آنها خواسته بودم فایل را به نامشان ذخیره کنند
تا کار نمره دادن من راحتتر و. بی خطا انجام شود. حالا در روز
امتحان:
از 53 نفر حاضر در جلسه امتحان، فقط دو نفر این
کار را کردند. تازه دو نفر دیگر هم اصلاً کارشان را تایپ نکرده
بودند. صبر کنید هنوز قسمتهای جالبتر مانده: 3 نفر از این
دوستان ایرانی جوان دانشجو متن تایپ شده را تبدیل به عکس کرده
و در قالب تصاویر
JPEG
به من تحویل دادند.
با خودم میگویم که عیب ندارد، پوان هستند و
خام و ... (منظورم حرفهای بد نیست) اما واقعاً اینکه دختری
(حالا پسرها به خود نبالند که از آنها هم نمونه خواهم آورد) در
آخرین جلسه برای درس تاریخ هنر ایران یک تحقیق (که البته معلوم
نیست از کجا آورده) درباره پیکاسو ارائه میکند و تازه فکر
میکند که خیلی زرنگ بوده که از دیگران جلوتر کارش را تحویل
داده، چه چیزی را نشان میدهد؟!
خدا خیرشان بدهد. ماجرای خندهدار امتحانهای ما
به اینجا ختم نمیشود. هنوز داستان ادامه دارد:
یکی از دانشجویان نام مرا جناب آقای مهندس
فقیهی معرفی کرده بود. دقت کنید من بدون اینکه خودم بفهمم در
رشته مهندسی هم مدرک گرفتم. البته این لقب را اولین بار پسری
که آخرش هم نفهمیدم برای خرید الوار آمده بود یا درس خواندن در
هنگام ورود خود به کلاس درس (بعد از نیم ساعت) اعطا فرمودند.
دانشجوی عزیز و با دقت دیگری من را محمد
رضا فقیهی معرفی کرده است. جای مادر و پدرم خالی. البته بهتر
است جای پدر و مادر این عزیز را هم خالی کنیم که: ای کاش
میبودند و میدیدند دلبندشان چه گندی... ببخشید چه شقالقمری
کرده است.
یکی دیگر پرسشها را با ارقام انگلیسی
شمارهگذاری کرده بود. شاید فکر کرده این گونه بهتر و
پیشرفتهتر به نظر خواهد رسید!
راستش اینهایی که مطرح میکنم بخشی از بسیار
گافهای عزیزانم هستند. و پیش از پرداختن به آخرین قسمت یعنی
میزان توجه دوستان به درست نوشتن و مسائل مربوط به آن چند
نمونه از زیرآبی رفتنهای آنها بگویم:
یکی دیگر از دانشجوها بخشی از یک کتاب را برای
تایپ به تایپیست داده و فراموش کرده که به او بگوید سرفصل کتاب
را تغییر دهد و این طور نوشته: جنبش نوگرایی در نقاشی معاصر
ایران، قسمت سوم. سید رسول معرک نژاد. بعد آن را به نام خودش
تحویل داده است. اوف..... دانشجویی دیگر زحمت فراوان کشیده و
فقط دو صفحه اسم و فامیل خود و یک عنوان تهیه کرده و به ضمیمه
آن 21 عکس با قالب
PSD
قرار داده که نسخهای از یک کتاب است. دانشجویی عین جزوه را
نسخه برداری کرد و بی انصاف دست کم سعی نکرده بود تغییراتی در
آن اعمال کند.
و این هم بخش پایانی:
امتحان ما درباره تاریخ هنر ایران و پرسشهای آن
مربوط به کمال الدین بهزاد و هنر هخامنشی... بود. یکی از
دانشجویان بهزاد را فارغالتحصیل بوزار پاریس معرفی
کرده که خالق تالار آینه است. تازه همین خانم نوشته بود که او
در قرن 9 زندگی میکرده.
نکته خیلی خیلی جالبی که من از این دوستان یاد
گرفتم این است که بهزاد عضو حزب ادب بوده است. من اصلاً
از وجود این حزب اطلاعی نداشتم.
این هم دقیقاً نوشته یکی دیگر برای پاسخ به
پرسشی درباره هنر اشکانیان: “اشکانیان در زمان مهرداد اول به
حکومت رسیدن (؟) و اولین پادشاه آنها مهرداد اول بود.”
میبینید! ناآشنایی به دستور زبان و ادبیات در سراسر این جمله
جیغ میزند.
یکی دیگر در باره معماری اسلامی ایران مطلب را
بدون مقدمه چنین شروع کرده است: “بنایی غالباً در کنار برج
باریک و بلند یا بقاء متبرکه. (به نقطه گذاری توجه
کنید!) که اولین مناره در زمان امومیان (نه امویان) ساخته شد.
(به جای نقطهها توجه کنید.) که اول یکی بود ولی بعداً در سده
پنجم میلادی (در سده پنجم میلادی هنوز اسلام وجود نداشت) دو تا
شدند (فاعل مفرد و فعل جمع!)
این یکی که دیگر روی هر کتاب ندیدهای را سفید
کرده است: “اشکانیان یا پارتها اسکندر در سال 331 را فتح
نمودند. در زمان اشکانی به دو دوره تقسیم میشد.”
و این هم نمونهای برای پاسخ پرسش مربوط به
کمالالدین بهزاد: “در اثر (منظور ایشان عصر است!) تیموری
زندگی میکرده و مکتب کوفی، در نقاشی ایران در نیمه دوم قرن 9
در هرات به دنیا آمد (منظور این دوست ما جناب آقای بهزاد نقاش
ایرانی قرن 9 است).” یکی دیگر از جوابهای همین دختر خوب: “مکتب
بینالمللی عباسی در این مکتب که در بغداد بوده است و در آنجا
هنرمندان بسیاری به نقاشی و نگارگری میپرداختند. در این هنر
به خاطر منع و عدم استفاده از نقوش و پیکرهای انسان،
هنرمندان از خطوط و منحنی، گل و تصویر چهره مردی با ریش
سیاه و موهای بلند استفاده میشده و به کتابآرایی یعنی تلفیق
نوشتار با تصویر میپرداختند. (به تضاد موجود در جمله توجه
کنید).
|