|
سفرنامه جاکارتا
بین
روزی که من از خبر سفر آگاه شدم تا روز سفر فاصله زیادی وجود نداشت؛
قرار بود به عنوان مترجم در کنار دختر آیتالله خمینی در کنفرانسی دو
روزه به مناسبت شصتمین سالگرد اشغال فلسطین شرکت کنم. من هم مجبور بودم
تا هر چه سریعتر دانشجویانم را از خبر خوش تعطیلی کلاسها آگاه کنم و
مطمئن بودم که آنها هم خیلی از این خبر خوشحال خواهند شد و مثل تمام
دانشجویان (از جمله خود من) برای حفظ ظاهر خواهند گفت که: وای استاد چه
حیف، یعنی یک هفته شما نمیآیید؟ بعد هم در حالیکه از من دور میشوند
با چشم و ابرو به همدیگر اشاره میکنند که: جانمی جان، رفت که رفت تا
دو هفته دیگه. تازه، در دل برای تأخیر هرچه بیشتر پرواز بازگشت من و
ایجاد فرصتهای بیشتر در طول سفر برای استادشان دعا هم خواهند کرد. اما
کوچولوی خانه نشین و همسرم چه؟ کمی با خودم فکر کردم و بعد گفتم: عیب
ندارد، دست کم همسرم یک هفتهای کمتر زحمت میکشد و بیشتر استراحت
میکند. البته بین خودمان باشد، مثل روز روشن بود و هست که نه او و نه
آن پدر سوخته کوچولو از این دوری آسوده نخواهند بود.
معمولاً هنگام سفر آنقدر اضطراب میگیرم که کمتر
میتوانم به خواب فکر بکنم. بخصوص که قرار است از بهترینهای زندگیم دور
شوم. هم میخواستم زودتر وقت رفتن برسد و هم نه. و بالاخره کمی بعد از
1 صبح یکشنبه یکی از روزهای اردیبهشت 1387 با تاکسی تلفنی به فرودگاه
امام خمینی رفتم. وای که این فرودگاه چقدر دور است. به خصوص وقتی به
آخر سفرنامه نزدیک میشویم. قرار بود پرواز ساعت پنج و سی دقیقه انجام
شود. دوستان من هم گفته بودند که بهتر است کسی دیر به فرودگاه نرود. من
هم همین کار را کردم. یک ربع مانده به 2 صبح به فرودگاه رسیدم و برای
پیدا کردن دوستانم از آخرین رمق تلفن ایرانی خودم استفاده کردم و به
یکی از دوستانم زنگ زدم تا ببینم کجای این سالن بزرگ فرودگاه ناتمام
امام خمینی جمع شدهاند. (راستی یادم افتاد بگویم که این فرودگاه که
کلنگ آن از زمان پهلوی بر زمین کوبیده شده بود، بالاخره در زمان آقای
محمد خاتمی به عنوان ریاست جمهوری و آقای خرم در سمت وزارت راه و
ترابری با هزار زور و زحمت و البته با صرف هزینه 1،600،000،000 تومان
افتتاح شد. تفسیر این خبر به عهده خودتان.) دوستانم؟ زهی خیال باطل.
آنها تازه داشتند راه میافتادند..
یک ساعت مانده به زمان پرواز گروه پنج نفری ما تکمیل
شد. چرا اینقدر دیر؟ خوب، به برکت اقدامات شهرداری محترم، خیابان نواب
که قرار بود بهترین گزینه برای رسیدن هر چه سریعتر آنها باشد، در دست
بازسازی بود... خدا را شکر که در دورانی که در آن به سر میبریم، همیشه
دلیلی برای تأخیر هست. بگذارید بقیه این غمنامه با مزه فرودگاه را این
طوری خلاصه کنم که حاصل این همه، تأخیر نیم ساعته پرواز بود. یک
هواپیما منتظر ما بود و پانصد، شش صد نگاه عمدتاً ایرانی مسلمان که با
حالتی تحقیرآمیز به ما بندگان خدا چپ چپ نگاه میکردند. البته آنها حق
داشتند. ما دیر کرده بودیم و تمام پرواز معطل پرداخت اضافه بار ما بود.
ما اضافه بار داشتیم و میباید پول میدادیم. هر کیلو 13 هزار تومان.
اما چک پول بانک صادرات قبول نبود و ضرورتاً از آن دلارهایی که همه جا
به درد میخورد خرج کردیم.
همان نگاه تحقیر آمیز و عصبانی ایرانیهای عزیر بود که
تمام خاطره نگاه مهربان و شاد مهمانداران پرواز امارات را (که البته
بین آنها مرد هم پیدا میشد) کوفتمان کرد.
عجب پروازی! عجب مهماندارهایی! مرد و زن؛ تکرار میکنم
مرد هم در میان آنها بود؛ همه جوان و خوشرو. غذای آن هم خوشمزه بود. شک
نکنید که پروازهای ایرانی هم همین طور است. مقصد اول ما دبی بود. همان
جا بود که از روی آگهیهای بزرگ روی دیوار سالن ترانزیت فهمیدم که دولت
امارات متحده عربی مشغول ساختن بزرگترین فرودگاه دنیا با ظرفیت 120
میلیون مسافر در سال است. درست بیخ گوش کشور ما. چه سعادتی که
همسایهای اینچنین داریم. و حالا ما ماندهایم که «خلیج» بالاخره فارس
است یا به زبانی دیگر حرف میزند .
مقصد بعدی: جاکارتا
هفت ساعت و نیم تا جاکارتا مانده بود. اما با وجود
هواپیماهایی اینچنین، که جلوی صندلی هر مسافر تلویزیون داشت، بازی
داشت، تلفن داشت و حدود 460 فیلم، حوصله کسی سر نمیرفت. تا جایی که من
میدانم از این هواپیماها یکی دو تا بیشتر در ایران نیست.
خوب، بالاخره رسیدیم. سفیر ایران و چند نفر از همکارانش
در انتظار ما بودند. فرودگاه بزرگی بود. ظاهراً تا چندی پیش بزرگترین
فرودگاه منطقه بوده است. تمیز و مرتب. پلیسها خوش لباس و خانمها با کت
و دامنهای سبز فسفری، سرمهای و قرمز بودند. حضور کارگرانی که با حرارت
در صدد کسب درآمد بیشتر از طریق کمک به مسافران بودند، برای من چیز
جدیدی نبود. البته برخی از همان پلیسهای خوش پوش و جدی بدشان نمیآمد
که رشوه بگیرند (این را میزبان ما به من گفت). برای ویزای یک هفتهای
نفری 10 دلار پرداخت شد و به طرف هتل به راه افتادیم.
بر اساس آمار منابع مختلف دولتی و سیاحتی، اندونزی حدود
230 میلیون نفر جمعیت دارد. یادم میآید که از دوران تحصیلات راهنمایی
به ما میگفتند که این کشور بزرگترین کشور مسلمان جهان است و جزایر
متعدد دارد و جاوه و سوماترا مهمترین آنها هستند. اما من در ابتدای
ورود، چیزهای دیگری هم یاد گرفتم: فکر میکردم این کشور دولتی اسلامی
دارد، اما اولین چیزی که در اتوبانهای ورودی جاکارتا دیدم، تصاویر
تبلیغاتی بود که در آنها زنانی با لباسهای باز و دقیقاً مغایر با آنچه
ما در ایران میبینیم به ما لبخند میزدند. در واقع دولت این کشور
سکولار است و مردم در انتخاب یا کنار گذاشتن حجاب اسلامی یا دیگر مسائل
مربوط به آن آزاد هستند. حتی در راهروهای داخل محوطه فرودگاه
فروشگاههای مشروبات الکلی هم وجود داشت. در همان تاریکی اوایل شب، لشکر
موتورسواران مرد و زنی را دیدم که در لابلای خودروها حرکت میکردند.
فکر کنم تعداد موتورها سه تا چهار برابر موتورهای ایران است. اما همه
آنها کلاه ایمنی بر سر داشتند. حتی زنهایی که در پشت سر راننده نشسته
بودند. تازه این در حالی بود که هوای گرم و بسیار مرطوب استوایی تحمل
این کلاه را خیلی سخت میکرد. حتماً خواهید گفت که آنها عادت کردهاند
و این رطوبت و گرما به اندازهای که برای ما تازهواردها سخت است، آنها
را اذیت نمیکند. شما درست میگویید، اما چطور است که ایرانیهای موتور
سوار هیچ وقت به شرایط کشور خود عادت نمیکنند!؟ بگذریم...
چون
شب بود و تاریک و من خسته (خیلی شاعرانه شد!) چیز بیشتری دستگیرم نشد،
باطری دوربینم هم داشت جان میداد. هتل قیصر در محلهای نه چندان مرفه
قرار داشت (دلیل آن هم نزدیکی به محل کنفرانس بود و دلیل دیگری هم داشت
که به موقع توضیح میدهم.) اما خوب بود و راحت. وقتی از ماشینی که
نفهمیدم چه بود، پیاده شدم، البته یک نفر در را برای من باز کرد (این
کار در هتل استقلال تهران هم به راحتی انجام نمیشود، من تجربه حضور در
هتل استقلال را داشتهام.) به طبقه سوم برده شدم و اتاق راحتی در
اختیارم قرار گرفت. همه چیز خوب بود جز اینکه از همین حالا دلم
میخواست برگردم خانه. خیلی زود رخت سفر برکندم و به رستوران رفتم (این
زبان شاعرانه من خودم رو کشته). لااقل در رستوران هتل ممکن بود همراهان
خودم را ببینم و کمی حالم بهتر شود. کسی از دوستانم پایین نبود. اما
رستوران آرام هتل، تا اندازهای حالم را بهتر کرد. باور کنید که یادم
نمیآید که آیا شام خوردم یا نه. به من نخندید. اما بیشتر حواسم به
اطرافم بود تا آنجا را بهتر بشناسم:
با دیدن چهره شرقی-جنوبی (استرالیایی) کسانی که در
میزهای کناری من نشسته بودند اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که هر
لحظه ممکن بود همه آنها با جیغ و داد-از همان صداهایی که در فیلمهای
جکی چان وجود دارد- روی میزها بپرند و من را که انگشتم هنوز در دماغم
گیر کرده و دیگر جرأت بیرون کشیدن آن را ندارم محاصره کنند و چند ثانیه
بعد، رئیس آنها با کت و شلواری سفید و یا صورتی با عینکی تیره به همراه
چند محافظ دیگر وارد میشود و با اشاره دست به آنها میگوید “ما را
تنها بگذارید” ... مردم اندونزی چهرهای نه هندی و نه چینی دارند. آنها
تقریباً ترکیبی از همه آنها به علاوه ویژگیهای شمال استرالیا هستند.
صورتهایی تقریباً گرد، بینی کوچک و باز هم گرد با سوراخ نسبتاً گشاد.
حتماً میدانید که شرایط آب و هوایی استوایی یکی از دلایل بزرگ بودن
سوراخ بینی انسانهاست. هیکلشان هم کوچکتر از ما ایرانیهاست.
چیزی که خیلی من را متعجب کرد این بود که میدیدم پسرها
و دخترهای کم سن و سال به آشپزخانه رفت و آمد میکنند. با خودم گفتم
اینها چقدر فقیر هستند که نوجوانانشان مجبورند در همه جا، حتی هتلهای
بزرگ، کار کنند! بعد فهمیدم که جریان از این قرار است که این بچههای
کوچولو دست کم 20 سال از عمرشان گذشته. حالب این که اندازه لباسهای
آنها هم به همین شکل با اندازههای ما فرق داشت. من در ایران
پیراهنهایی با اندازه متوسط (انگلیسیها میگویند مدیوم) میپوشم
ولی در آنجا اندازه من بزرگ (همان لارژ) بود.
رفتار این انسانهای کوچک اندام جواننما چیزی بود که
توجه هر تازهوارد (البته از نوع فضول ایرانی) را به خود جلب میکرد.
مسافرانی که در هواپیمای ما از دبی به این شهر آمده
بودند اکثراً ساکن همین شهر و کشور بودند. همراه من، سعید مولایاری، که
سه سال از مدت خدمتش در سفارت ایران میگذشت و زبان و فرهنگ شهر را خوب
شناخته بود، گفت که “این زنها افرادی هستند که به دلیل نیاز مالی به
کشورهای عربی میروند و در آنجا کار میکنند و حالا برای مرخصی
آمدهاند.” به کشورهای عربی و زن اشاره کردم و حتماً خودتان حدس
میزنید که در کنار کار چه مسائل دیگری برای این زنهای نیازمند پیش
میآید. تقریباً همه آنها میخندیدند. زنها بیشتر. سعید میگفت که
روزهای اولی که به این جا آمده بودند، همسرش از اینکه این زنها به روی
او میخندند خیلی خوشش نمیآمد. بیچاره هنوز کاملاً ایرانی مسلمان بود.
به هر کسی نگاه میکردم یا دوربینم را به طرفش میگرفتم لبخندی بر لب
داشت. نه برای من کراوات زده خارجی (که خودم بهتر از آنها میدانم که
تحفهای نیستم.) بلکه همان خنده آنها و وجوه تمایز دیگرشان توجه من را
جلب میکرد. آن ویژگی دیگر، کنار هم قرار گرفتن با حجاب و بی حجاب بود.
ویژگی دیگر رفتاری این مردم، آرامش است. آنها مردمی
خونسرد و ملایم به نظر میرسیدند. این را من در همان روز اول احساس
کردم و بعدهاً از ایرانیهای سابقهدار (منظورم سابقه مثبت است) مانند
رئیس مرکز مطالعات اسلامی و علی عبدلی- جوان خوشرو و خوشمزه و بسیار
باهوش سفارت ایران در جاکارتا، که زبان این کشور را به همان زیبایی
بومیها حرف میزد و کارشناسی ارشد علوم سیاسی خوانده بود- شنیدم. در
تمام خیابانهای شلوغ شهر ندیدم هیچ یک از رانندههای ما (بالاخره ما هم
آدم شدیم و سرویس اختصاصی ما را جابجا کرد.) مثل ایرانیها در 2 ثانیه
به سرعت 100 کیلومتر در ساعت برسد. خیلی آرام و سر فرصت گاز میدادند و
هر وقت خودروی خوشگل و مامانی ژاپنی یا کرهای آنها با صدایی آرام
درخواست میکرد، دنده را عوض میکردند. این هم به خاطر ما خارجیها
نبود. رانندههای تاکسی هم همین طور بودند. یک روز با یکی دو نفر از
ایرانیهایی که در آنجا با هم آشنا شدیم و بهتر است نگویم چه مأموریتی
داشتند، فرصتی پیدا کردیم تا به فروشگاه بزرگی در نزدیکی هتل برویم تا
شاید بتوانیم مجوز بازگشت به خانه را پیدا کنیم. تاکسیهای آنها اغلب از
نوع تویوتا بودند و یک بار هم خودروی ریوی ساخت کره نه سایپای خودمان
را در شکل و شمایل یک تاکسی دیدم (فکر نکنید ما آن را صادر کردهایم،
این ریو، با آن ریو زمین تا آسمان فرق دارد. چون کارگرهای خودروسازی آن
ریو با وضو کار نمیکنند و بسمالله نمیگویند.) کجا بودم؟ آهان! داخل
تاکسی.
باز هم موتورسوار و موتورسوار و موتو... ناگهان راننده
تاکسی زد روی ترمز. وقتی به جلو نگاه کردم دیدم میله راهبند خط
راهآهن پایین آمد و آرام افتاد روی در موتور تاکسی. خط راهآهن از
میان شهر عبور میکرد و مسافران درون شهری را جابجا میکرد و بعضی
وقتها هم مسافران روی سقف مینشستند. حاضرم قسم بخورم که اگر این اتفاق
برای لگن سفید برفی من در ایران میافتاد با دو دستم محکم میکوبیدم
روی فرمان و بعد با صدایی بلند یک فحش مؤدبانه میپراندم و بعد در دلم
هر چه از جامعه خودم یاد گرفته بودم به این و آن و زندگی... نثار
میکردم. بعد هم از رفتن به مقصد صرف نظر میکردم و برمیگشتم خانه تا
بقیه حرسم را روی سر همسر و فرزند بیچارهام خالی کنم. اما آن راننده
که نمیدانم وضو داشت یا نه، فقط صدایی آرام از گلویش بیرون آمد و بعد
با لبخندی که البته خیلی شاد نبود، رو به همراه من کرد و سری تکان داد.
همین!
یک روز دیگر، راننده ما به خاطر عجلهای که در انتقال
ما داشت، اشتباهی کرد و پلیس او را متوقف کرد. چه پلیسی! انگار همین
حالا از سفینه فضایی پیاده شده بود. لباسش مرتب و تمیز بود (به یقه
لباس سفید پلیس وظیفههای خودمان در سر چهارراهها توجه کردهاید؟) و
روی دو ساعدش نواری پهن، جنسش را نفهمیدم، پوشیده بود و پوتینش هم تمیز
و براق. با آرامشی عجیب، انگار که تمام دنیا فقط ما بودیم و او، به طرف
ما آمد. آنقدر آرام که من توانستم چند بار عکس او را ثبت کنم. و وقتی
به کنار راننده رسید، تنها چیزی که دیدم لبخندی پلیسی بود و صدایی آرام
که بیشتر به لالایی شبیه بود تا بازخواست. من هم مسلح به دوربین بودم و
بارها به او شلیک کردم و او همچنان میخندید. حتی اگر زبان آنها را
میفهمیدم باز نمیتوانستم متوجه جریان شوم. چون: اولاً، آنها از سمت
چپ رانندگی میکنند و راننده در سمت راست من قرار داشت و دوم اینکه،
گوش سمت راست چندان وظیفه گوشی خودش را به جا نمیآورد.
کمی
هم درباره خیابانها و رانندگی بگویم.
جادههای بیرونی شهر به دلیل بارندگیهای
زیاد در فصل باران به تلمبه های
تخلیه آب مجهز هستند.
با
وجود این که شمار زیادی از جمعیت اندونزی فقیر هستند، ولی پایتخت آن پر
است از خودروهای ژاپنی و کرهای جدید. خیابانهای شهر خیلی شلوغ است و
حرکت به کندی صورت میگیرد، ولی به هر حال، صورت میگیرد. چون
رانندهها با آرامش کامل کار میکنند و خط را میفهمند. به همین ترتیب
حرکت قفل نمیشود. فقط موتور سوارها هستند که به خطوط اعتنایی نمیکنند
و هر جور بخواهند میروند. یک بار هم دقیقاً مثل ایرانیها یک گروهان
موتوری با یک اقدام ناگهانی چهار راه را رد کردند و ما را از بقیه
دوستانمان که جلوتر از ما بودند، جدا کردند. اما با همه این احوالات من
ندیدم که کسی از آنها چراغ قرمز را رد کند.
کنفرانس

این که میگویم از روی حدس و گمان نیست. من بارها
دیدهام و میتوانم مقایسه کنم. چه چیزی را؟ این که بر خلاف کشور ما در
دیگر ممالک وقت خیلی اهمیت دارد و هر کاری به موقع انجام میشود. و
وقتی قرار است مثلاً کنفرانسی سر ساعت فلان شروع شود، با دقیقهای
تأخیر این اتفاق میافتد. کنفرانس «آزادی و حق بازگشت» نیز همین طور
بود. در ساعت مقرر شروع شد و پیش رفت و کارش تمام شد.
اما چیزی که عنوان یک درس خوانده برای من اهمیت داشت
این بود که دانشگاه جاکارتا را با مال خودمان مقایسه کنم. به این
میگویند قیاس معالفارق. اصلاً غیر قابل مقایسه هستند. دانشگاه
اندونزی که محل برگزاری کنفرانس بود آنقدر بزرگ بود که من نفهمیدم وارد
آن شدهام و همچنان فکر میکردم وارد یک شهر شدهام. این دانشگاه نزدیک
شهر است. فضای مهمانپذیر آن هم خیلی زیبا بود. حوضچه داشت، تفریحگاه
داشت، نماز خانه داشت و هر چیز دیگر که دلتان بخواهد. البته شنیدم که
دانشجویان تنبل زیادی هم دارد. تنبل و البته خونسرد. پسر سفیر ایران که
دانشجوی معماری در آن کشور است میگفت که “بچههای دانشجو خیلی شل و
وارفته هستند. یک روز به عنوان سرگروه یک برنامه دانشگاهی از آنها
خواستم که در ساعت فلان سر قرار حاضر باشند، اما دو ساعت بعد کم کم سر
و کلهشان پیدا شد. حالا هم فهمیدم چه طوری با آنها رفتار کنم. یا خیال
راحت به آنها زنگ میزنم و میگویم که من سر قرار رسیدهام. زود تر
بیایید. و این در حالیست که هنوز از خواب بیدار نشدهام.
ولی همین دانشجویان ماست، آنقدر به کارشان معتفد بودند
که اصلاً زیر آبی نمیرفتند. در روز اول کنفرانس آنقدر نیازمند توالت
رفتن بودم که وسط سخنرانیها و در بحبوبه ترجمههایم مجبور شدم کار را
نیمه کاره بگذارم و به توالت بروم. از یکی از دخترانی که لباس زرد
پوشیده بود محل توالت را پرسیدم. او هم مرا با دست هدایت کرد و بعد
دیدم با من همراه شده. اول فکر کردم که به طور اتفاقی راه او با من یکی
شده است. اما نه، اینطور نبود. او با من تا در توالت مردانه آمد. تو
نیامد. مطمئن باشید. بعد من با هزار شرمندگی ایرانی از او تشکر کردم و
وقتی کارم تمام شد (حتماً کمتر از نیم ساعت بود) دیدم دختر بیچاره
منتظر من ایستاده تا مرا به جایگاهم راهنمایی کند. واقعاً. همین
بچههای دانشجو بودند که عمده کارهای کنفرانس را در محل دانشگاه و نیز
در هتل اقامتگاه ما و دیگر مهمانان از سراسر دنیا هدایت میکردند و
واقعاً عالی کار کردند.
فرصتی کوتاه در شهر
آنقدر کار داشتیم که امکان گشت و گذار در شهر را پیدا
نکردم. البته شلوغی خیابانها و مشکل بودن رفت و آمد این کار را مشکلتر
میکرد. اما به هر حال توانستم در کنار دوستان ایرانی آشنا به محیط و
از درون خودرو در زمان طولانی که در خیابانهای شهر میگذشت، آن را
ببینیم و کمی بشناسم.
به من گفتند که بیش از 40 درصد از مردم اندونزی آب و
برق ندارند. اما جاکارتا به عنوان مرکز کشور همه چیز داشت. این کشور از
چندین جزیره تشکیل شده است که تنوع زیادی در شیوه زندگی مردم آن ایجاد
کرده. درست مانند چند کشور کوچک در امتداد خط استوا و بالاتر از
اقیانوسیه. در برخی از جزایر آن هنوز مردمی با همان شیوه بدوی، یعنی
روم به دیوار، لخت، زندگی میکنند و آنچنان که سفیر ایران، آقای
کمالوندی گفت، دولت هم چندان تمایلی به لباس پوشاندن به آنها ندارد.
چون که به این شکل هم آنها راضی هستند و هم جهانگردان.
تهران پیش مرکز شهر جاکارتا بیشتر به یک روستا میماند.
دلمان خوش است که چندین ساختمان بزرگ داریم. جاکارتای در حال توسعه و
آسیایی پر بود از ساختمانهای زیبا و رنگارنگ. شنیدم که به آن میگویند
منهتن کوچک. شما را به خدا فکر نکنید که من همه این اطلاعات را با پای
پیاده و با پشت و گذار در شهر به دست آوردهام. نه، برخی از آنها را
شیندهام و اطلاعات شهری را هم از داخل خودرو و در راه مأموریتهای خود
به دست آوردهام. این شهر فقط ساختمانهای زیبا و بلند ندارد. بلکه در
کنار آنها هزاران خانه و مغازه کوچک و فقیرانه خودنمایی میکنند. که
فقط با یک لامپ مهتابی روشن هستند. همین جا بگویم که در طول این یک
هفته از بس کم نوری کشیدم داشت حالم به هم میخورد. در حقیقت مردم این
منطقه مغازههایشان را با کمترین نور روشن نگه میدارند. مثلاً در یک
مغازه حدود 8 متری فقط یک لامپ مهتاب داشت دنیا را روشن میکرد و مردی
به آرامی در زیر این نور خیاطی میکرد. آیا ما ایرانیها در این نور
میتوانیم محل توالت را پیدا کنیم؟ به بقیه کارها اشارهای نمیکنم.
در
این شهر بزرگ که حدود نیم برابر بزرگتر از تهران است، یک پدیده جالب
وجود داشت. فقیر و غنی کنار هم زندگی میکنند. بر اساس آنچه که همان
افراد باسابقه به من گفتند و خودم هم دیدم، درست در کنار چندین خانه
محقر و چرخهای دست فروشی آنها ناگهان یک فروشگاه مکدونالد یا یک لباس
فروشی خیلی خیلی شیک سینه سپر میکند و مشتری میطلبد. درست کمی آن طرف
از جایی که سفیر ایران خانه دارد، و کنار او معاون ریاست جمهوری زندگی
میکند، افرادی فقیر زندگی میکنند. (متوجه شدید، معاون وزیر در کنار
خانه سفیر ایران و فقرا. و جالبتر اینکه ما هم به عنوان غریبهها به
راحتی در آنجا رفت و آمد میکردیم و از تمام نقشه محل با خبر بودیم!)
مردم اندونزی بسیار قانع هستند و فقرایی که نزدیک ثروتمندان به سر
میبرند، بر این باورند که زندگیشان همین است و نباید حسرت دیگران را
در دل بپرورانند. همین است که میتوانند به راحتی در کنار آنها باشند.
این همان دلیل وجود هتل ما در محلهای نه چندان بالای شهری است که در
ابتدای این نوشتار به آن اشاره کردم.
حالا برویم سراغ بهترین بخش زندگی: خوردنیها. این کشور
استوایی میوههای جالبی دارد. سلک، دوریان، و پاپایا یا خربزه درختی که
چیزی بین طالبی و هندوانه است. هندوانه هم میوه دائمی سفرههاست. مردم
اندونزی میوه را مثل ما بر سر میز نمیگذارند. آنها آن را خرد و آماده
مصرف به سر میز میآورند. یکی به من گفت که این کار به خاطر صرفه جویی
است. من خیلی مطمئن نیستم. غذای این قوم هم خیلی غیر قابل تحمل نبود.
شنیده بودم که غذای آنها ممکن است خیلی تند باشد. ما که روز اول چیزی
ندیدیم. البته فقط روزی اول. چون مهمان سفیر بودیم. اما روز دوم: خدا
نکند که کسی دچار شود. ظهر روز اول کنفرانس برای ناهاری که برای ما
میهمانان مخصوص تدارک دیده شده بود به رستوران محل کنفرانس رفتیم. من
که زیاد اهل میگو و این جور غذاها نیستم. مقداری گوشت پخته به همراه
کمی برنج برداشتم. برنج آنها شفتهای است بی مزه و خاصیت. اما گوشت
آنها خیلی خوشمزه است اگر، اگر، (خاطره آن هم زبانم را بند میآورد)
اگر تند نباشد. اولین تکه را که برداشتم احساس کردم که کاسهای زیر نیم
کاسه است، اما اهمیت ندادم و در دومین تکه... ناگهان احساس کردم که من
هم به خدا نزدیکتر شدهام. چون دوستم، همانی که کارش به شما ربطی
ندارد، در کنار من بود و همین غذا را تجربه کرد. تقریباً همزمان با من
موتورش روشن شده بود و رو به من گفت: “آقای فقیهی من به خدا نزدیک شدم،
هر چی حاجت داری بگو.”
روز آخر
بالاخره در روز آخر به روز تعطیل تبدیل شد. با میزبان
خود، آقای حکیم الهی، رئیس مرکز مطالعات اسلامی، و همسرش به تامان
مینی، یا شهر کوچک رفتیم. این شهر کوچک در داخل جاکارتا قرار دارد و
تمام شیوههای زندگی این کشور به همراه نمونههای واقعی خانهها و
جزایر مینیاتوری در کنار هم در فضایی نسبتاً بزرگ به نمایش گذاشته
شدهاند. این محل را همسر رئیس جمهور اندونزی احداث کرده است. واقعاً
زیبا است. با سه ساعت گشت و گذار در آن میشد تمام کشور را شناخت.
جزیره بالی، که یکی از بهترین جاها برای جهانگردان است و بقیه جاها.
تمام اینها را میشد با نشستن در تله کابینی که از بالای آن حرکت
میکرد نیز دید. اگر هم مثل ما همراه خسته و تا اندازهای مسن نداشتید،
میتوانید تمام محل را با پای پیاده بگردید.
فرصت کوتاهی هم دست داد تا برای خرید به یکی از مراکز
بزرگ برویم. البته ما را بردند چون ما هیچ جایی را نمیشناختیم. عجب
جایی. فروشگاه پاسارایا یک مرکز خرید پنج طبقه بود که سر و ته نداشت.
عالی بود. راستش خیلی خوشحال خواهم شد اگر دوستان عزیز در تهران
فروشگاهی را به من معرفی کنند که از یک سر تا سر دیگر آن بیش از 100
متر طول داشته باشد و فروشندگان آن با رویی بسیار گشاده کالاها را
میفروشند و آدم را شرمنده میکنند!
خرید در اندونزی مثل ایران است. واحد پول آن روپیه و
تقریباً معدل ریال ماست. قیمتهاشان هم تقریباً برابر است. مثلاً پیتزا
حدود 40000 روپیه میشد. و کرایه تاکسیها هم یک کم از ما بالاتر. البته
با این فرق که تاکسی آنها تویوتا و مال ما پراید است. هر چیز خارجی هم
دقیقاً به گرانی تهران است. سوغات اصلی این کشور، باتیک و محصولات چوبی
است. باتیک یعنی پارچههای گلدار و تزئین شده که به شکل پارچه و لباس
آماده و البته کراوات به فروش میرسد. جنس برخی از آنها هم ابریشمی بود
که بهایی بسیار بالا داشتند. مثلاً یک روسری ابریشمی حدود 60000 تومان
قیمت داشت. مجسمه، ها و دیگر کارهای چوبی آنها هم عالی بود.
بازگشت به خانه
بال |