|
درس معارف، تکلیف ترجمه، موضوع جهانگردی،
دانشجوی هنر: نگاهی گذرا به اینکه
چرا نباید دو سر قیف به یک اندازه گشاد باشد.
هر کسی که بتواند این نوشته را بخواند، بی شک
کمی یا بیشتر درس آموخته است و آموزگار دیده، و میتواند
ویژگیهای یک آموزگار خوب را برشمارد. به راستی یک آموزگار خوب
کیست؟ اگر از من آموزگار مراکز آموزشی ایران بپرسید میگویم هر
کسی میتواند باشد به شرطی که…
چه شرطی؟
روزی در داخل اتاق درس در حال بحث بر سر یکی از
بخشهای درسی بودم که ناگهان صدای سوت توجه همه را از درون به
بیرون کشانید. به سرعت به بیرون از اتاق رفتم و دیدم جوانی در
حال سوت زدن وارد اتاق اساتید شد. بعد هم که پرس و جو کردم،
فهمیدم که ای وای، آقا همکار من هستند.
این پیشگفتار عجیب و قریب را برای این آوردم که
به مسئله برخوردهای برخی اساتید در دانشگاههای علمی و کاربردی
بپردازم. نه اینکه آنچه خواهم گفت در دیگر جاها نیست، اما من
به آنها کاری ندارم و تلاش میکنم گستره گفتارم را مهار کنم.
اگرچه دانشگاههای علمی و کاربردی تا سطح
فوقدیپلم دانشجو تربیت میکنند و مدیریت آنها خصوصی است و
ورود به آنها سادهتر از دیگر دانشگاهها است، اما این به هیچ
روی به معنی کم اهمیت بودن موجودیت آنها یا پایین بودن سطح
علمی آنها نیست. دست کم نباید این طور باشد. اما به هر دلیل-
که خود جای بحث فراوان دارد- برخی آموزگاران و نیز جمعی از
دانشجویان مستعد- منظور استعداد از زیر کار در رفتن و بی خیال
بودن…-
همچنان فضا را این گونه میبینند و هیچ تمایل و اصراری بر
پیگیری جدی کارها ندارند. البته تأکید میکنم که از تعداد این
افراد و اینکه این گونه رفتارها نسبت به رفتارهای خوب در
دانشگاه کم است یا زیاد، و تعارفاتی از این دست، هیچ اطلاعی
ندارم. این مسئله در درسهای نظری و عمومی بیشتر به چشم
میخورد. اما گفتنی است که کسی که حال درس خواندن نداشته باشد،
درس نمیخواند. چه تخصصی، چه نظری و چه عملی.
روزی در درس زبان تخصصی در حال گفتگو با
دانشجویانم بودم، که پس از نیم ساعت دختری جوان وارد شد. او پس
از چهار جلسه برای اولین بار در این درس حاضر میشد. خوب از
نظر من عیبی نداشت، به شرط اینکه میتوانست توانایی خود را
نشان دهد. به او اجازه دادم تا بنشیند و کار را تا پایان ساعت
درس ادامه دادم. در پایان کار به آن دختر گفتم که باید تحقیقی
را که مشخص کردهام انجام دهد و در زمان حضور در اتاق درس نیز
فعالیت قابل توجهی از خود نشان دهد تا غیبتهایش را نا دیده
بگیرم؛ و این دختر این گونه پاسخ داد: “استاد شما چرا این قدر
سخت میگیرید؟ بقیه اساتید اصلاً سخت نمیگیرند…”
دلم میخواست جوابی استخوان شکن به او بدهم و او را با
بهرهگیری از استخوانهای نه چندان قوی پاهای خود به بیرون از
اتاق پرت کنم اما احتمالاً زورم نمیرسید و آبروی خود را
میبردم
–
خوب سیاست داشتن و حفظ آبرو یعنی همین.
دانشگاههای علمی و کاربردی فرصت تحصیلی خوبی را
برای برخی از افراد علاقمند که پیشتر وارد بازار کار شدهاند،
فراهم آورده است. گفتم علاقمند، ولی منظورم علاقه درسی بود، نه
علاقه به مدرک و افزایش حقوق. من دانشجویی را دیدهام که در
رشته تعمیرات هواپیما درس میخواند و از هر شش ساعت سه ساعت در
جلسات درسی حاضر میشد، حتی معنی کلمه
They
را نمیدانست و بدتر اینکه هیچ وقت درس نمیخواند. میخواهید
بدانید چرا؟ او در یک اداره کار میکرد و چند ساعت در هفته
مرخصی میگرفت تا خود را نشان دهد و بعد هم احتمالاً در آخر
دوره دو یا سه ساله، مدرکی و افزایش حقوقی. (این اطلاعات را
خودش گفت.)
روزی دیگر، در درس تاریخ هنر جهان، پس از 9
جلسه، دانشجویی پیش من آمد و از دانشجویی دیگر خبر داد. آن
دانشجو، هرگز در درس من حاضر نشده بود. چرا؟ چون میهمانداری
است شریف و در پی کار از این کشور به آن کشور. گفتگوی من با
وکیل مدافع آن دانشجوی هرگز ندیده، روشن کرد که
–
به گفته آن وکیل مدافع- تمام اساتید وضعیت این خانم را درک
میکنند و اجازه میدهند تا بدون حضور در کلاس در جلسه امتحان
حاضر شده و بقیه داستان.
یکی دیگر از مشکلات مهم، سوء استفاده برخی از
ما آموزگاران از نیاز دانشجویان به نمره است. اتاقهای بسیاری
از دانشگاههای ایران دانشجویانی را در دل خود جا دادهاند که
انگیزه بسیار قدرتمندی برای دریافت مدرک دارند و برای این کار
حاضرند هر کاری بکنند. این طعمههای باچاره (از واژه بیچاره
استفاده نمیکنم چون باور دارم که چاره آنها بیرون رفتن از
دانشگاه است.) دهان هر مرد و زن خواهان خوراک بیشتر را آب
میاندازد و کسانی هم هستند که خودداری نمیکنند. یکی از این
وسوسهها، ترجمه است؛ به عنوان یک مترجم حرفهای چندین بار به
این مسئله برخوردهام و دوستان زیادی برای مشورت یا چارهجویی
نزد من آمدهاند که از یک سو خود را ملزم به گرفتن نمره
میدانند و از سویی دیگر آموزگار آنها مجبورشان کرده تا کاری
را در قالب ترجمه به عنوان «تحقیق پایان ترم» تهیه
کنند. به این تجربه توجه کنید:
روزی یکی از دوستان که دانشجوی رشته گرافیک یکی
از مراکز دانشگاهی علمی و کاربردی بود، پیش من آمد و از من
خواست تا چند صفحهای را برای وی ترجمه کنم. کار را دیدم و
ترجمه آن را پذیرفتم. این برگهها بخشی از یک کتاب تخصصی
درباره جهانگردی بود. همین جا اولین نشانههای ناهمخوانی بروز
میکند. متوجه شدید؟ دانشجوی گرافیک، و ترجمه کاری با موضوع
جهانگردی! با خودم گفتم که شاید جهانگردی میتواند با هنر هم
پیوندی داشته باشد. اما بدتر از آن این بود که این دوست عزیز
من از سوی خانم
…،
آموزگار درس معارف اسلامی- یکی از درسهای عمومی دانشگاهی- مکلف
به انجام این کار شده بود.
آموزگار معارف اسلامی، تکلیف ترجمه، موضوع
جهانگردی، دانشجوی هنر.
آنچه خواندید نه نقدی بر دانشگاههای علمی و
کاربردی که نقدی بر وضعیت برخی دانشجویان و اساتید است. همه ما
خوب میدانیم که وجود مراکز آموزشی، که دانشگاه علمی و کاربردی
نیز یکی از آنها است، میتواند نقش بسیار سازندهای در بهبود
وضع و شرایط کلی جامعه شود. اما ضروری است که همه ما، کارمان
را با جدیت انجام دهیم و به آن ایمان داشته باشیم. اینکه ورود
به این مراکز به امتحان ورودی نیاز ندارد یا شرایط امتحانی
سادهتری دارد، نه عیب، که مزیتی به شمار میآید تا هر که دلش
میخواهد بتواند از فرصت و امکانات موجود بهرهمند شود، اما به
نظر میرسد که اگر ورودی و خروجی یک قیف هر دو یک اندازه باشد،
دیگر دلیلی برای استفاده از آن باقی میماند؟! اگر ورودی قیف،
به برکت علاقه این همه علاقمند به تحصیل، این اندازه گشاد شده
است، و اگر هدف ما شناسایی، آموزش و سرانجام هدایت استعدادها
به سوی مقصد صحیح است، پس باید آن سوی قیف تا حد امکان تنگ
باشد.
بالا |