sibesefid.com

 

 

(head img)

کمی سواد خواندن و نوشتن دارم و برای چند مرکز آموزشی و نیز تحقیقاتی و دانشگاهی کار کرده ام. حاصل عمر تحصیلی من در مقداری سواد در حد لیسانس زبان و ادب انگلیسی و فوق لیسانس پژوهش هنر خلاصه می شود.

هنوز دوره کارشناسی را تمام نکرده بودم که به زور وارد بازار کار شدم. خیر سرم خیال می کردم هنوز وقت کار کردن من نیست؛ غافل از آنکه هم سن  سالهای من تا آن موقع کلی سابقه کار و ده تا بچه داشتند (تعداد زنهاشان به ما ربطی ندارد).

ظاهراً خدا مرا برای معلمی آفریده. شکر! پولی در آن نیست، اما راضیم، خیلی راضی. خدا شاگرد تنبلها را از ما نگیرد. همانها بودند که من تازه کار را راه انداختند. اما باور کنید من مثل بعضی از آن معلمها که، زبانم لال! به موقع درس نمی دهند تا بعد شاگردهاشان به آنها وابسته شوند، نیستم. چون تا آن زمان هیچ وقت در کلاس درس معلمی نکرده بودم. بعد دوستی پایم را به دبستان پسرانه ای در گیشا باز کرد. اسمش یادم نیست، اما چهره بچه هایم را چرا؛ به بچه های 90 سانتی متری تا 120 سانتی متری خط  درس می دادم.

نمی دانم چه شد که معلم زبان انگلیسی شدم. البته درس خواندن من در رشته ادبیات انگلیسی هم خود حکایتی دارد گفتنی. علاقه داشتم، اما انگیزه، اصلاً. بیشتر در حال و هوای عالم هنر به سر می بردم؛ آخرش هم در کنکور دو مرحله ای هنر با رتبه 64 در مرحله اول نتوانستم وارد دانشکده نقاشی دانشگاه تهران شوم. اما همزمان رشته ادبیات انگلیسی دانشگاه شهید بهشتی را هم زیر سر داشتم که برای من خیلی خیر داشت. پس تحصیل در مقطع فوق لیسانس در رشته پژوهش هنر هم توجیه شد.

این را هم نفهمیدم که چرا با دنیای سیاست آشنا شدم. همین باعث شد که چندین مقاله و گزارش را برای دو سه مرکز تحقیقات سیاسی ترجمه کردم...

می دونم احساس ... آرومتون نمی ذاره،  می خواهید بیشتر بدونید، هان؟!