sibesefid.com

 

2

ad)

از اینجا شروع می‌کنم

پشت میزم نشسته بودم و داشتم طراحی می‌کردم. خوب یادم هست که در حال طراحی یک سربرگ برای خودم بودم. ساعت تقریباً 2 بعد از ظهر بود و خواهر زاده جوانم نیز کنارم نشسته بود و هیچ کاری نمی‌کرد. البته او هنوز هم هیچ کاری نمی‌کند. جز نوشتن و خواند پیامهای تلفن همراه خود. وقت آمدن حمیده بود؛ البته نه به دفتر کارم، بلکه به خانه. اما او به دفتر کار آمد. آمدن او کمی عجیب بود، اما از آنجا که این دفتر کار را هر دوی ما راه انداخته بودیم و مثل خیلی چیزهای دیگر در زندگی ما اشتراکی بود، پیش خودم گفتم که شاید دلش نخواسته منتظر برگشتن من بشود و آمده پیش من. راستش من و حمیده همیشه از این لوس بازیهای مثبت خوشمان می‌آمده.

گفت: یه خبر…

دلم ریخت. البته می‌توانستم حدس بزنم. داشتیم سه نفر می‌شدیم، شاید هم چهار نفر یا بیشتر. تعجب نکردم. همچون کسی که لیمویی ترش را با شکر خورده باشد، هم خوشحال بودم و هم نگران. راستش کمی می‌ترسیدم. بلافاصله ترس از توانایی اداره زندگی چند نفره و اضطراب حضور یک موجود زنده دیگر و چند ترس دیگر که مطمئن هستم همان لحظه هم خودم از آنها خبری نداشتم و حالا هم نمی‌دانم چه بودند سراغم آمدند. به گمانم غیر از همان ترس و اضطراب اول، بقیه جز یک سری ادا و اطوار روشنفکری چیز دیگری نبودند. انگار وقتی از چیزی نترسی یا آن را راحت بپذیری تو را ساده لوح و دنیا ندیده می‌نامند و بنابراین، بهتر است تا نسبت به هر چیزی شک کنی و با رفتاری خاص به دیگران و مهمتر از آن به خودت بفهمانی که نگاهی پیچیده به دنیا داری و از این مزخرفات. یعنی همان ادای هنرمندان و دوستان دیگر. ما هر دو برای بچه‌دار شدن آماده بودیم. از مدتها قبل خود را برای بچه‌دار شدن آماده کرده بودیم. فکر می‌کردیم، دعا می‌خواندیم و کمی هم روابط خود با برخی از افراد را محدود کردیم. از گذشته خود مطمئن بودم، اما از آینده نه. چرا؟ چون احمق بودم. نمی‌توان آن را بی‌تجربگی نامید: این همه درس خواندیم و حرف این و آن را شنیدیم و در کتابهای گوناگون از تجربه‌های دیگران آگاه شدیم، پس بی‌تجربگی نیست. همان حماقت را قبول کنید و بگذرید.

به خاطر همان ترس و اضطراب زبانم بند آمده بود و حسابی ساکت شده بودم. مادر آینده هم شنگول، و البته نگران، زندگی جدیدی را شروع کرده بود. اما، هنوز برای دل دادن به این امید تازه کمی زود بود. به هر حال هر چقدر هم که دانش آزمایشگاهی پیشرفته باشد، چیزی در دل انسان عاقل فریاد می‌زند که: های، کمی صبر کن. خیلی تند نرو.

 

روز بعد

صبح که به کار گذشت. اما ظاهراً گذشت یک روز ما را از آن بهت‌زدگی دیروز آزاد کرده بود و حالا کمی بهتر شده بودیم. خوب حالا وقت گفتگو بود؛ موضوع بحث؟ بازی اسم-فامیل.

بابا: نام؟ یزدان، دریا، مریم،

- نه، دریا نه، باران. مریم هم که اصلا نه. اگر پسر شد دوست دارم اسمش مسیح باشد. (دقت کنید، خانم فرمودند «دوست دارم»، ای خدا، این مادرها به خاطر این نه ماه باربری چه قدر منت سر دنیا می‌گذارند.)

گیس و گیس کشی. من بگو، او بگو… آخر کار، برای پسر مسیح و برای دختر… یادم نیست.

- حالا ببینیم که اصلاً بچه سالم…

نه، من و حمیده هیچ وقت فال بد نزدیم. هیچ وقت درباره ناسالم بودن بچه چیزی به زبان نیاوردیم. فال بد، یعنی اینکه آی دنیا! مردیم از خوشی، کمی غم برسون.

 

قبل 

بعد